زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هفتاد و سوم

سلام عزیز مامان یه روزای خاصی داره سپری میشه.... روزای سردرگمی دو ماه از تاریخ اخرین پری گذشت و من همچنان با زدن امپول پری نشدم   و دل دردهای شدیدی دارم شنبه 25 خرداد پیش دکترم بودم..... صلاح ندید زیفت انجام بشه  دوباره همون لتروزول رو پیشنهاد کرد خیلی دوست دارم بدونم علتش چیه که امپول رو تجویز نمیکنه  وقتی ازشون خواستم با ماما یه چیزیایی گفتن در خصوص خوب نبودن امپول که واضح نگفتن دوباره به هادی امپول داد و شیاف پروژسترون هم به داروهای من اضافه شد یه روز رفتم وبرگشتم 600 هزار تومن خرج کردم  اینا رو به امید اومدن تو  تحمل میکنیم حتی سختیهای انتظار تو مطب دکتر رو قرار شد دوباره پروژسترون بزنم تا پری ...
27 خرداد 1392

نامه هفتاد و دوم

سلام گل مامان امروز 16 خرداده وبین دو تا تعطیلی افتاده.... و مامانت همچنان سر کاره ..... امروز که دیگه تا ساعت 4 هستش ولی ایشالا روز خوبیه بدون تنش ها و غصه های روزای قبل امروز شادم و خوش میگذره ایشالا
16 خرداد 1392

نامه هفتاد و یکم

سلام گل مامان امروز بعد از گذشت 9 روز از تزریق امپول هنوز پری نیومده.... مامانت خیلی دلواپسه شما هم که نیومدی اخه رفتم ازمایش دادم که مثل همیشه منفی بود بابات هم که غصه رو دلش تلنبار شده و به روی خودش نمیاره الان خوابیده........ فکر کن ساعت 8 شب باشه و باباجونت خواب باشه.......... کسی که حتی ظهرها هم نمیخوابه میدونم که فکر مشغوله ............. حتی جلو تلویزیون هم نخوابید و رفت رو تخت خوابید ای کاش این روزای لعنتی ازمایش دادن هیچوقت نبود .......... اگه پری خودش بیاد اینقدر روحیه بابات به هم نمیریزه
12 خرداد 1392

نامه هفتادم

سلام عزیز دل مامان یه عالم حرف تو ذهنم داره وول میخوره خداکنه به وسطاش که برسم تموم نشه بعد از دو ماه سروقت پری شدن  (چیزی که تو این چند سال محال بود) به این ماه خیلی امید داشتم روز 14 پری رفتم سونو و گفت طبق معمول هیچ چیزی عوض نشده و بزرگترین فولی 8 سانته خیلی غصه دار شدم ...... وقتی بابایی ازم پرسید بهش گفتم دکتر چیزی ندید  ولی گفته شاید تخمک گذاری زودتر انجام شده باشه ....... بازم مثل همیشه ریختم تو خودم....... به بابات هیچی نگفتم تا با امید این روزا رو بگذرونه ............ اخه شادی اون تنها ارزوی منه مطمئن بودم که این ماه سروقت پری نمیشم ......... و همینطورم شد نه بی بی چک گذاشتم و نه ازمایش دادم و نه امپول میزدم ...
11 خرداد 1392

نامه شصت و نهم

سلام گل مامان امروز احساساتم رو خیلی تابلو بروز دادم ................ مثل اینکه فهمیدن ازم پرسیدن الان هم منتظر جوابن یعنی باید بگم که دردم چیه؟؟؟؟   *************************************** بعدا نوشت: مثل اینکه خیلی وقت بود فهمیدن در جواب گفتن فکر نمیکنی داری تو کار خدا وارد میشی؟؟؟  ---- اخه مگه من چیکار کردم ........... جز آرزو داشتن؟؟؟ بغض داره  گلوم رو خفه میکنه  باید برم سر جلسه امتحان و دو ساعت تمام وایستم تا دانشجو ها امتحان بدن کاش میشد بدون اشک گریه کرد و بیصدا هق هق زد اینا فقط محض همدردی یه حرفی میزنن  ............ دلم میخواست اینجا بودن تا با فریاااااااااااد جواب شکم سیریشون رو میدادم ...
9 خرداد 1392

نامه شصت و هشتم

یه روز کسالت آور نمیدونم اگه تو هم بودی اینقدر کسالت آور بود یا نه بابا ظهر که اومد رفت کــــــــــوه ........... ساعت 9 شب اومد بعدشم که رفت فوتبال من موندم و تنهایی و تلویزیون خسته ام از این زندگی تکراری بیخود
6 خرداد 1392
1